بهاز

آرامش ذهن 

کشاورزی ساعت طلای خود را در انبار علوفه گم می کند. ساعت ها به دنبال این شیء گرانبها که میراث خانوادگی اش بود، به جستجو پرداخت اما اثری از آن نیافت.کودکانی که بیرون مشغول بازی بودند را صدا کرد و به آنها گفت که هر کس ساعت مرا بیابد مژدگانی خوبی نصیبش می شود.بچه ها به  انبار هجوم آوردند و تمام کپه‌هاى علوفه را گشتند اما ساعت را نیافتند. همین ‌که کودکان نا امید از انبار خارج شدند. پسر کوچکی نزد کشاورز آمد و از او فرصتی دوباره خواست. کشاورز نگاهى به او انداخت. کودک مصممی به نظر می‌رسید. باخود گفت: «چرا که نه!»  پس کودک به تنهایى درون انبار رفت و بعد از مدتى به همراه ساعت از انبار خارج شد. کشاورز شادمان و متحیر از او پرسید:«چگونه موفق شدى درحالیکه بقیه کودکان نتوانستند آن را بیابند؟!» کودک پاسخ داد:«من کار زیادى انجام ندادم، فقط آرام روى زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداى تیک تاک ساعت را شنیدم. به سمت صدا حرکت کردم و آنرا یافتم.»



روی داستان مورد دلخواه کلیک کنید.
داستان میمون ها
داستان ملانصرالدین
داستان شاهین های پادشاه
داستان گرسنگی اهالی ده
داستان آرامش ذهن
داستان مرخصیِ تازه عروس
داستان پنجره های رو به کوه
قرمه سبزی عروس خانم
استخوان لای زخم گذاشتن
داستان تفنگ